تبليغاتX
حزن نامه

ما را نبود دلی که کار آید ازو
جز ناله که هر دمی هزار آید ازو
چندان گریم که کوچه‌ها گِل گردد
نِی روید و ناله های زار آید ازو

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 9:57  توسط لولی وش مغموم | 

آمــــــــد نفس صبح و سلامــــــت نرسانیـــــــد
...بوی تو نیــــــــــــاورد و پیــــــامـــــــــت نرسانید
یا تــــــو به دم صبـــــــح سلامــــــــی نسپردی
یا صبـــــــــح‌دم از رشک سلامـــــــــت نرسانید
من نامـــــــه نوشتـــــــــم به کبــــــوتر بسپردم
چه سود کــــــــــه بختــم سوی بامت نرسانید
باد آمـــــــد و بگسست هـــــــــــــــــوا را زره ابر
بـــــوی زره‌ی غالیـــــــــه فامـــــــت نرسانیــــــد
بر باد سپردم دل و جـــان تا بـــــــــه تـــــــــو آرد
زین هـــــــــــــــر دو نـــــدانم که کدامت نرسانید
عمری است که چون خاک جگر تشنه‌ی عشقم
و ایام به مـــــن جـــــــــرعه‌ی جـــــامت نرسانید
مرغی است دلم طــــرفه که بر دام تو زد عشق
خــــود عشق چنیــــن مــــرغ به دامت نرسانید
خاقانــــــــی ازین طالــــــــع خود کام چه جوئی
کـــــو چاشنـــــی کــــــام به کــــــامت نرسانید
نایافتن کـــــــام دلـــــت کـــــــــــام دل تــــوست
پس شکــــر کن از عشق که کامــــــت نرسانید

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 8:53  توسط لولی وش مغموم | 
پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
......سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
استواری امن زمین را
زیر پای خویش
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 8:33  توسط لولی وش مغموم | 
مردن امر ساده ای ست
و از زندگی کردن بسیار آسان تر است
تمام خفقان مرگ
در مقابل یک شک
در مقابل یک حرص
...در مقابل یک ترس
در مقابل یک کینه
در مقابل یک عشق
هیچ است
مردن امر ساده ای ست
و در مقابل خستگی زندگی
چون سفری است که در یک روز تعطیل می کنیم
... و

و دیگر هرگز باز نمی گردیم


نادر ابراهیمی
+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 23:58  توسط لولی وش مغموم | 
الان آدم(مرد) خلق شده و در بهشت رها شده و اين نوشته ها نجواي دروني آدم (مرد) و احساس اوست بعد از خلقتش و تنهايي به سر بردن در بهشت است: (( چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبائي ها را تنها ديدن و چه بد بختي آزار دهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهار، هر نسيمي كه خود را بر چهره ات مي زند باد تنهائي را در سرت بيدار مي كند. هر گل سرخي بر دلت داغ آتشي است. بيشتر از همه وقت، دشوار تر از همه جا، احساس مي كنيم كه در اين "مثنوي" بزرگ طبيعت "مصراعي" ناتماميم. بودنمان انتظار يك "بيت" شدن! در آن حال كه لذتي را با ديگري مي بريم، زيبائي يي را با ديگري مي بينيم... اين است كه تنها خوشبخت بودن، خوشبختي يي رنجزا است، نيمه تمام است كه تنها بودن بودني به نيمه است و من براي نخستين بار و براي آخرين بار در هستي ام رنج " تنهائي" را احساس كردم. "بيكسي"، بهشت را در چشمم كوير مي نمود. تنها ديدن، تنها آشاميدن و تنها...، برزخي زيستن است. با دردها، زشتي ها و نا كامي ها آسوده تر مي توان "تنها" ماند. در دردها دوست را خبر نكردن خود عشق ورزيدن است.تقيه درد، زيباترين ايمان است. رنج، تلخ است اما هنگامي كه تنها مي كشيم تا دوست را به ياري نخوانيم، براي او كاري مي كنيم و اين خود دل را شكيبا مي كند. اما در بهشت چگونه مي توان بي" او" بود؟ سايه ي سرد و دل انگيز طوبي، بانگ آب، زمزمه ي مهربان جويبار ها و...چگونه مي توان دوست را خبر نكرد؟ چه بيهودگي عام و چه برزخي بي پايان است، بهشتي كه در آن او نيست. تنهائي، آزاري طاقت فرسا است. " پروردگار مهربان من، از دوزخي، اين بهشت رهائي ام بخش! در اينجا هر زمزمه اي بانگ عزائي و هر چشم اندازي سكوت گنگ و بي حاصلي رنجزاي گسترده اي . در هراس دم مي زنم، در بي قراري زندگي مي كنم. و بهشت تو براي من بيهودگي رنگيني، است." بودن من" بي مخاطب مانده است. من در اين بهشت، همچون تو در انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهايم. " تو قلب بيگانه را مي شناسي كه خود در سرزمين وجود بيگانه بوده اي ! كسي را برايم بيافرين تا در او بيارامم" دردم درد" بيكسي" بود
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 14:27  توسط لولی وش مغموم | 

رو به تو سجده می کنم دری به کعبه بازنیست ،

بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست ،

به هر طرف نظرکنم  نماز من، نماز نیست ؛

مرا به بند می کشی از این رها ترم کنی !

زخم نمی زنی به من که مبتلا ترم کنی !

از همه توبه می کنم بلکه تو باورم کنی ...

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد؛

تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد؛

عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست!

وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 9:10  توسط لولی وش مغموم | 
شبیه مردی شده ام
که پشت دود سیگارش
با خود می گوید : باید ترک کنم
سیگار را
خانه را
......زندگی را
و باز
پُکی دیگر می زند به…
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 13:13  توسط لولی وش مغموم | 

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم

 

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

 

یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر كن

لحظه ای چند بر این آب نظر كن

آب ، آیینه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كنی ، چندی از این شهر سفر كن

 

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم

 

یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم

نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كنی از آن كوچه گذر هم

 

 

بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 10:49  توسط لولی وش مغموم | 
در من وضو بگیر
سجاده ام ، بایست کنارم
رو کن به من که قبله عشاقم
آنگه نماز را ،
با بوسۀ بلند قامت ببند!

لیلی
با من بودن خوب است ،
من می سرایمت
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 16:13  توسط لولی وش مغموم | 

هر چه هستی ، باش
با توام
ای لنگر تسکین
ای تکانهای دل
ای آرامش ساحل
...با توام
ای نور
ای منشور
ای تمام طیفهای آفتابی
ای کبود ِ ارغوانی
ای بنفشابی
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین
با توام
ای شادی غمگین
با توام
ای غم
غم مبهم
ای نمی دانم
هر چه هستی باش
اما کاش
نه ، جز اینم آرزویی نیست
هر چه هستی باش
اما باش

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 11:23  توسط لولی وش مغموم |